![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:40 توسط نازنین |
|
|
صبا به شوق در ایوان شهریار آمد که خیز و سر بدر از دخمه کن بهار آمد به شهر چند نشینی شکسته دل برخیز که باغ و بیشه شمران شکوفه زار آمد بسان دختر چادر نشین صحرایی عروس لاله به دامان کوهسار آمد خجسته باد به ایران باستان نوروز که یادگار ز جمشید کامکار آمد به پای ساز صبا شعر شهریار ای ترک بخوان که عیدی عشاق بی قرار آمد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:7 توسط نازنین |
|
|
بیا مثل کبوترهای عاشق همیشه لایق پرواز باشیم به وقت قحطی فریاد احساس کران تا بیکران فریاد باشیم نگاهت جنگل سرسبز گیلان ولی من چون کویری خشک و سوزان خودت لبریز از بارانی اما رها کردی مرا در این بیابان!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:34 توسط نازنین |
|
|
B
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 8:36 توسط نازنین |
|
|
برای فهمیدن ارزش ده سال: از زوجهای تازه طلاق گرفته بپرس. برای فهمیدن ارزش چهار سال: از فارغ التحصیل بپرس. برای فهمیدن ارزش یک سال: از دانش آموزی که در امتحانات آخر سال رد شده بپرس. برای فهمیدن ارزش نه ماه: از مادری که نوزاد مرده به دنیا آورده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک ماه: از مادری که نوزاد زودرس به دنیا آورده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک هفته: از سردبیر یک مجله هفتگی بپرس. برای فهمیدن ارزش یک ساعت: از عشاقی که در انتظار دیدار یکدیگر به سر می برند بپرس. برای فهمیدن ارزش یک دقیقه: از کسی که قطار، اتوبوس یا هواپیما را از دست داده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک ثانیه: از بازمانده یک حادثه بپرس. برای فهمیدن ارزش یک دهم ثانیه: از شخصی که مدال طلا در المپیک به دست آورده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک دوست: از کسی که آن را از دست داده بپرس.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 14:50 توسط نازنین |
|
|
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره واسه من تنهایی درده درد هیچ کس را نداشتم هر گل پژمرده ای را توی سینه ام می کاشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:27 توسط نازنین |
|
|
چرا امروز و فردا می کنی، دل؟ مرا رسوا و شیدا می کنی، دل؟ تو خود را با همه شیرین زبانی درون سینه ها جا می کنی، دل؟ جوانی پر زده در نقش یوسف هوای آن زلیخا می کنی، دل؟ تو بازیگوش هستی، بچه هستی که پا در کفش بابا می کنی، دل بیا دیگر ندارم تاب دوری چرا این پا و آن پا می کنی، دل؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 8:35 توسط نازنین |
|
|
عشق گوش دادن نیست، بلکه درک کردن است. عشق فراموش کردن نیست، بلکه بخشیدن است. عشق دیدن نیست، بلکه احساس کردن است. عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست، بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:48 توسط نازنین |
|
|
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست؛ فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، روز بعد به صورت معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد! پس همین جا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است همه را خودم درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردیم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ - از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم. باید بدانیم که نعمت هایمان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:24 توسط نازنین |
|
|
تو از شکوفه پری، از بهار لبریزی تو شاد و سبز تنی، با خزان نیامیزی تمام خانه پر از نور ناب خواهد شد تو چون به صبحدم ای آفتاب برخیزی چگونه برای تو نازنین شعر سازم که همچو لفظ دری از شعور لبریزی تو از ستاره گواهی به حسن ناموری مثال خاطر بزمگاه پرویزی بیا که عمر بسر رفت بی عنایت تو نمانده در دل عاشق صبر و پرهیزی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:7 توسط نازنین |
|
|
می گویند شیشه ها احساس ندارند اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم: دوستت دارم آرام گریست ................ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 8:36 توسط نازنین |
|
|
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد، او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد، فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود، نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید: شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علایمی که با دود دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، نا امید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج،دست خدا در کار زندگیمان است. پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دود های برخاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به عظمت می خواند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 7:45 توسط نازنین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 18:36 توسط نازنین |
|
|
Happy days He had sat under the patronage of tree his little horse troted as calmly he thought to his happy days of youth روزهای خوش او زیر سایه درخت نشسته بود اسب کوچکش به آرامی یورتمه می رفت او به روزهای خوش جوانی اش فکر می کرد آلک ون لوین |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 6:27 توسط نازنین |
|
|
با عشق به دیدار شما آمده ام پروانه صفت سوی فنا آمده ام فارغ شده ام ز درد ظلمت اکنون برخیز و نگر که تا کجا آمده ام سلام. فکر کنم دیگه دارم به اینترنت معتاد می شم. دیروز نتونستم بیام داشتم دق می کردم. اما امروز حالم بهتره.(آخه من روزی دو یا سه بار میام و نظرامو می خونم، به چند تا وبلاگ نظر می دم و کلی کار دیگه) این شعر رو هم برای همین موضوع گفتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 8:40 توسط نازنین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از سرمای سرد زمستان حرف (س) از لاله های سرخ عشق حرف ( ل) از آواز خوش قناری حرف ( آ) و از خورشید مهر و محبت حرف (م) را گرفتم و کلمۀ سلام را ساختم و با یک دنیا عشق تقدیمت می کنم.
آیدی من : nazanin22008 |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|